هر كاري مي كنم نمي تونم اين عادت بد نوشتنم رو ترك كنم . بهم مي گن بابا اينقدر به گروه فشار گير نده مگه ميشه ، هر روز يه كاري مي كنن . دو سه روز پيش باجناق اقاي چيز تونستند يكي ديگه از جنايات گروه فشار رو برملا كنن :
از آنجا كه بالاخره يعني پس از گذشت 8 سال جناب آقاي خاتمي متوجه بحران ترافيك در شهر تهران شدند ما هم ذيلا دلايل بد بودن شهردار تهران را به ترتيب چيز مي آوريم:
1- مهمترين دليلي كه نشان مي دهد دكتر احمدي نژاد، آدم بي خودي است، اين است كه اوشان مثل شهيد رجايي وقتي كنار محافظان خود مي ايستد، آدم تعجب مي كند كه آخر اين چه مديري است كه لباس محافظانش از لباس خودش گران تر و با كلاس تر است!
2- در بي تربيت بودن شهردار تهران همين بس كه تا به حال به مناسبت روز تولد فرزند يكي از معاونين خود از پول بيت المال براي آن عزيز دردانه پرايد، كادو نبرده اند!؟... خسيس بازي تا به كجا؟
3- از جمله دلايلي كه ثابت مي كند دكتر احمدي نژاد شهردار خوبي نيست اين است كه به جاي اين كه دو ساعت براي مردم سخنراني كند، 7 ساعت مثل آدم هاي بي كار به درد دل هاي مردم گوش مي دهد. كانه هيچ كاري در شهرداري مهم تر از شنيدن حرف مردم و حل كردن مشكلات اوشان نيست!
4- دكتر احمدي نژاد برخلاف شهرداران تهران در دو دولت سازندگي و چيزلاحات، نه تنها عرضه تهيه يك خانه اشرافي در مناطق شمالي شهر تهران را ندارند بلكه تا به حال هيچ كس اوشان را در ماشين ضدگلوله نديده است. وانگهي شهرداري كه بلد نباشد پيپ بكشد، حالا هي براي مردم كار كند!
5- در بدذاتي! دكتر احمدي نژاد يكي از دلايل هم اين است كه اوشان به جاي اين كه ماليات و عوارضي را كه از مردم مي گيرد به احزاب بدهد، صرف امور نامشروعي مثل وام ازدواج مي كند!
6- شهردار تهران، چند صباح بعد از مديريت در شهر تهران باعث شد كه مردم بفهمند شعار اصلاحات را چيزطلبان دادند اما اصول گرايان به آن عمل كردند. سر همين اگر نمايندگان مجلس ششم به جاي تحصن، خودشان را هم دار مي زدند، باز كك مردم نمي گزيد. آيا نبايد به خاطر اين كارها كه همه اش زير سر احمدي نژاد است به اوشان فحش بي تربيتي داد؟!
7- دليل هفتم، همچين محكم نيست، و چون ما اهل ارائه دلائل سست و واهی نيستيم ، بي خيالش مي شوم!!
8- احمدي نژاد پايه گذار اين بدعت بود كه مردم از مديران به جاي شعار، كار مطالبه كنند. آيا همين مسئله جرم كوچكي است و مگر در قرآن نيامده: الفتنه اشد من القتل؟!
9- اخيراً كاشف به عمل آمده كه شهردارتهران به جاي ادوكلن هاي 300هزار توماني، از عطرهاي حومه شاه عبدالعظيم استفاده مي كند. جنايتي كه حتي بيجه هم مرتكب نمي شد!
10- دكتر احمدي نژاد تا ساعت دوازده شب در سركار خود مي ماند. صبح هم ساعت 6 كارش را شروع مي كند. شما قضاوت كنيد كه يك مدير تا چه حد بايد جاني و خيانت كار باشد؟!
11- از ديگر دلايل بد بودن دكتر احمدي نژاد اين است كه قيافه اش نه شبيه كرباسچي است، نه الويري و نه ملك مدني. حالا قيافه بخورد توي سرشان، 20 سال است همين كت و شلوار را مي پوشد!؟
12- شايد بزرگ ترين جرم شهردارتهران، اميدوار كردن مردم به كارآمد بودن نظام باشد. چرا كه نه! جز اين است كه اوشان نان انقلاب را در حد مختصر، مي خورد و با كمال وقاحت حاضر نيست مثل بعضي حضرات براي ضدانقلاب خدمت نمايد؟!
13- دكتر احمدي نژاد برخلاف ديگر شهرداران تهران، حاضر نيست سياست هايي را اتخاذ كند كه به گران تر شدن شهر تهران منجر شود؛ اين تن بميرد؛ اوشان بيشتر به حاجي ارزوني ها شباهت ندارد تا شهردارتهران؟!
14- چندي پيش شهردارتهران براي حل مشكل ترافيك علاوه بر احداث اتوبان هاي جديد و اصلاح برخي اتوبون هاي قديمي، خواهان برچيده شدن بساط نمايشگاه بين المللي از محل فعلي شد. اين در حالي است كه وزراي همين آقاي خاتمي با اين كار اوشان كه گره ترافيك را تا حدي باز مي كرد، مخالفت كردند. اين گذشت تا اينكه هفته گذشته رئيس جمهور بالاخره متوجه ترافيك تهران شدند. خب اين وسط چرا آقاي احمدي نژاد بايد بي گناه باشد؟! خود همين جرم كوچكي است؟!
15- چندي پيش چيزنامه ها ليست مديراني را كه از شهرام جزايري، پول هنگفت گرفته بودند، چاپ كردند و چون نام آقاي احمدي نژاد در اين ليست نبود، معلوم مي شود كه اوشان اصلاً مدير نيست!؟
ایمو اونایی بخومم که هی دارن واسه همدیگه نوشابه وا می کنن - البته نوشابه انتخاباتی
چهار قتل در عرض سه هفته اتفاق افتاد و هر چهار مقتول، نامزدهاي انتخابات رياستجمهوري يك سال قبل بودند. البته هيچ كدام مقام يا مسئوليت درخور توجهي نداشتند ولي آنقدر معروف بودند كه موضوع بحث اكثر مردم و صفحه اول همه روزنامهها را به خود اختصاص دهند.
اولين قتل را هر كسي به زعم خود تعبير ميكرد ولي هنگامي كه پس از دو روز، قتل دوم و ده روز بعد، قتل سوم و هجده روز بعد، قتل چهارم با روش مشابه به وقوع پيوست، اكثر تحليلگران اين جنايات را تسويه حسابي سياسي ناميدند و متعاقب آن، گروههاي و احزاب سياسي همديگر را متهم ميكردند و گاهي حكومت را در اين امر دخيل ميدانستند؛ بازار كذب و تكذيب گرم بود. در اين ميان رئيسجمهور طي چند سخنراني قراء، قول داده بود كه قاتل يا قاتلان را دستگير و به سزاي اعمالشان برساند. اما عملاً به جز توبيخ نيروهاي امنيتي كار ديگري نميكرد! او ـ به رغم اينكه واقعاً در اين قتلها دست نداشت ـ از قاتل مجهولالهويه متشكر بود! چون با كنار رفتن مدعيان، ميتوانست در انتخابات دوره بعدي نيز پيروز شود و اين، يك موفقيت بزرگ بود.
شب به نيمه نزديك ميشد و رئيسجمهور پس از ديدار با مسئولان امنيتي ـ در مورد قتلهاي اخير ـ و توبيخ آنها، به دفتر رياست جمهوري بازگشت تا وسايلش را بردارد و راهي خانه شود. با ذهنيات شلوغي كه داشت، قفل در را چرخاند و در را باز كرد. هنگامي كه داخل دفتر شد و ميخواست چراغ را روشن كند، صداي محكم و خشني گفت: «چراغ را روشن نكن!» رئيسجمهور در چهارچوب در خشك شد. چه كسي در اتاق بود؟ همان صدا فرصت فكر كردن را از او گرفت: «در را آرام ببند و الا شليك ميكنم!» يك لحظه به ذهنش خطور كرد كه پا به فرار بگذارد. اما او آن قدر چابك نبود تا به موقع از تيررس مرد غريبه خارج شود. با خود انديشيد كه شايد اين غريبه يك باجگير عامي است، و الا تا به حال شليك كرده بود. به ناچار در را آرام بست و پشت به آن ايستاد. جايگاه مرد را شناسايي كرده بود: كنار جالباسي، نزديك ديوار غربي؛ با چشمهايي كه در تاريكي مي درخشيد و در ضمن نشان دهنده قد نسبتاً بلند مرد بود. وقتي چشمهاي رئيسجمهور به تاريكي عادت كرد، سلاح كمري را كه مرد تقريباً در جلوي شكمش و رو به او نشانه گرفته بود، ديد.
فاصله آنها به بيش از پانزده پا (فوت) ميرسيد و لذا هيچ عملي از طرف رئيسجمهور عاقلانه نبود. گو اينكه با توجه به قد مرد غريبه، بعيد بود كه از او قويتر باشد.
سعي كرد درسهايي را كه بيش از بيست سال پيش در دانشگاه خوانده بود، به ياد آورد. دو واحد روانشناسي ممكن بود در اين موقعيت خيلي كمك كند. ولي كوشش بيهودهاي بود، چون هيچ چيز به يادش نيامد. با اين حال بايد چيزي ميگفت. سعي كرد خود را آرام جلوه دهد: «بهتر نيست در روشنايي با هم صحبت كنيم؟» مرد غريبه ـ كه هنوز قيافهاش را نشان نداده بود و قصد اين كار را هم نداشت ـ به سردي گفت: «نه، من احمق نيستم!» رئيسجمهور نتوانست رابطه حماقت و روشنايي را پيدا كند ولي دومرتبه سعي كرد: «خب، من منتظرم. چه ميخواهيد؟»
ـ جانت را!
جواب نااميدكنندهاي بود. با اين حال رئيسجمهور بالاخره متوجه لهجه غريب مرد شد. لهجهاي كه نفهميد متعلق به كدام شهر است. بايد به مكالمه ادامه مي داد: «و... و... ولي...» مرد غريبه، عجولانه گفت: «بله ميدونم. چهار نفر قبلي هم ميخواستند بدونند چرا كشته ميشن! براي تو هم ميگم...»
رئيسجمهور متوجه شد با همان قاتلي روبهروست كه تا لحظاتي قبل دوستش داشت! او بعد از مدتها به خدا و مسيح(ع) و مريم مقدس(ع) متوسل شد كه صحبتهاي مرد به درازا بكشد. چون در اين صورت رانندهاش نگران ميشد و كاري ميكرد. به خاطر اين افكار متوجه صحبتهاي مرد غريبه نشد.
«...يادت ميآد؟ دويست و پنجاه ميليون تا! دويست و پنجاه ميليون تا خسارت داشت». با دستپاچگي گفت: «ببخشيد، متوجه نشدم!» مرد غريبه با بي حوصلگي و عصبانيت گفت: «اه، گوسفندها از تو بيشتر ميفهمن!» رئيسجمهور به شدت جا خورد! بيشتر از يك سال بود كه هيچ كس جز زنش با اين لحن مقابلش صحبت نكرده بود! مرد ادامه داد: «سيل، يك سال پيش، در ايالت شرقي. يادت آمد؟» و رئيسجمهور به خاطر آورد. چند روز مانده بود به انتخابات، سيل عظيمي ايالت شرقي را تا 75 درصد تخريب كرد. ناگهان متوجه شد كه لهجه مرد غريبه مربوط به همان ايالت است. مرد غريبه مثل اينكه به آخر داستان نزديك شده باشد، نفس عميقي كشيد و آرام گفت: «گفتم كه، دويست و پنجاه ميليون خسارت داشت و شماها به جاي كمك به ما، پولهايتان را فقط خرج تبليغات كرديد تا انتخاب شويد.» لحن مرد ناگهان خشن شد: «همتون آشغاليد! كثافتيد! صد و پنجاه ميليون خرج تبليغات شما چهارتا بود. در حالي كه مي تونستيد با اين مقدار پول، جون خيليها رو نجات بديد. اونها... اونها هنوز زنده بودند، ولي كمك نرسيد و... و...» مشخص نبود كه مرد غريبه توبيخ مي كند يا التماس: «ميشد با كمي امكانات زنده نگهشون داشت، مي شد...»
اولين سؤالي كه به ذهن رئيسجمهور رسيد، منبع اطلاعاتي مرد بود. از كجا تمام اين ارقام را ميدانست؟ جرقهاي ناگهاني در آشفتگي ذهنش، مقالهاي را كه يكي از روزنامهها ماه قبل چاپ كرده بود، به يادش آورد. بله، تمام گفتههاي مرد با مطلب آن مقاله مطابقت ميكرد. البته نويسنده آن مقاله، يك هفته بعد، در دادگاه مطبوعات ـ كه با نفوذ رئيسجمهور تشكيل شده بود ـ گناهكار شناخته شد و به عنوان روزنامهنگار نامطلوب تا نه ماه از نگارش محروم شد. اما هيچ كس فكر نمي كرد آن مقاله لعنتي موجب چهار قتل شود و شايد هم پنج قتل!
رئيسجمهور فهميد با قاتلي ديوانه روبهروست. قاتلي كه احتمالاً به خاطر مرگ نزديكانش ديوانه شده بود. فكر كرد بهتر است زودتر فرار كند اما در بسته بود و او هرگز سرعت عمل اين كار را نداشت. اگر ميتوانست به تلفن برسد، شايد ...
البته رئيس دفترش و هيچ كدام از منشيها و ديگر كاركنان در آن وقت شب آنجا نبودند. تنها اميد او مأموران حفاظتي داخل ساختمان و رانندهاش بود. در دل به راننده نفرين فرستاد كه چرا به سراغش نميآيد؛ و بعد به مأموارن حفاظتي كه چگونه گذاشتهاند اين ديوانه وارد دفترش شود. خودش هم داشت ديوانه ميشد. با التماس گفت: «خوب، خوب من هيچ، حالا ده ميليون كرديت* را براي بازسازي ايالت شرقي اختصاص ميدهم. بايد آنجا را بهتر از اينها ساخت. چي؟ كم است؟ خيلي خوب. بيست ميليون كرديت. خوب است؟ ها؟ باشد، پنجاه ميليون كرديت! ولي براي بيشتر از آن بايد از پارلمان اجازه بگيرم. من، من حاضرم آنجا همه چيز بسازم، هر چيز كه تو بخواهي...»
صداي زنگ تلفن صحبتهاي رئيسجمهور را قطع كرد. مرد غريبه ناگهان گردنش را به طرف تلفن كه روي ميز قرار داشت چرخاند. سفيدي چشمانش گشادتر شده بود. روزنه اميدي بود. رئيسجمهور باز هم به ياد مسيح افتاد. با خودش گفت: «اگر از اين ماجرا جان سالم به در ببرم، ساختمان نيمه تمام كليساي بزرگ پايتخت را تا پايان امسال خواهم ساخت.»
مرد با احتياط عقب رفت و گفت: «اگر حرف اضافه بزني، با يك گلوله خلاصت مي كنم، فهميدي؟» و با حركت سر و گردن به رئيسجمهور فهماند كه گوشي را بردارد. كسي از پشت خط گفت: ـ آه! جناب رئيسجمهور. شما هنوز آنجا هستيد؟
ـ بله، شما؟
ـ بنده؟ بنده رئيس نيروهاي امنيتي پايتخت هستم، قربان. با كمال مسرت بايد به اطلاع جنابعالي برسانم كه همه چيز تحت كنترل ما است!
رئيسجمهور احساس غيرقابل توصيفي داشت. با احتياط گردنش را چرخاند و از پنجره بيرون را نگاه كرد. به نظرش رسيد گربهاي روي ساختمان جلويي حركت ميكند. گفت: «پس... پس شما همه چيز را تحت كنترل داريد؟»
ـ بله قربان. جاي هيچ نگراني نيست. ما قاتل را دستگير كردهايم و او به هر چهار قتل اعتراف كرده است. منتظر دستورات جنابعالي هستيم.
منبع سایت بازتاب
| لینک ثابت
|
نظرات (4)
|
دنبالک ها (0)
زندگی کار؛ و وبلاک نویسی

از وبلاگ آچار فرانسه البته با رعایت حق کپی رایت!
اين وبلاگ نوشتن هم شده يک مسئله! وقتي کار دوستي عقب مي افته و گله مي کنه که چرا کارش انجام نشده، از اينکه وبلاگم رو بروز مي کنم دليل مي آورد که پس وقت داشته ام! . . .
لازم ديدم چند نکته در آداب وبلاگ خواني و وبلاگ نويسي بنويسم.
. . . . . .
وبلاگ در دنياي مجازي منتشر مي شود و رسانه اي دو سويه هست. نوشتن نظر خواننده در محل درج نظرات و يا در صورت مسدود بودن نظرخواهي (به هر دليل من جمله قديمي بودن نوشته، که بدليل جلوگيري از اسپم، امکان نوشتن نظر جديد ميسر نيست) ارسال نامه الکترونيکي ارتباطي دوطرفه را در همان محيط مجازي ممکن مي سازد.
براي نوشتن نظرتان خيلي ساده، روي کلمه نظرخواهي کليک کنيد و فارسي يا انگليسي هر چه دوست داريد بنويسيد. البته اگر توهين کنيد يا مطلب نامربوط باشد صاحب خانه حق خواهد داشت آنرا حذف کند.
اگر نظرتان خصوصي هست، پست الکترونيکي، ساده و ارزان است. . . مطمئن باشيد راهي مناسب براي ايجاد ارتباط است.
اگر نوشته اي را خوانديد و از آن بهره گرفتيد يا نظر خاصي متفاوت از نويسنده داريد، اصلا دريغ نکنيد! نظرتان را بنويسيد و ساير خوانندگان را هم از نظر خود آگاه کنيد.
از نظر دادن به طور حضوري و شفاهي شديدا پرهيز کنيد! . . . حتي اگر قرار است تعريف و تمجيد کنيد به صورت خصوصي توسط نامه انجام دهيد . . .
از درخواست بازديد وبلاگ خود پرهيز کنيد. اگر نوشته مرتبط با نوشته شماست، دنبالک بفرستيد و براي اينکار نيازي به يادآوري نيست، طرف مقابل متوجه مي شود.
درخواست لينک هم از اون حرفهاست! . . . اگر وبلاگي را مي خوانيد و دوست داريد به آن لينک دهيد. مطمئن باشيد اگر وبلاگي داشته باشيد که توسط ديگر بلاگرها خوانده مي شود، اگر مطالب مفيدي داشته باشيد حتما لينک خواهيد گرفت.
يادتان باشد براي لينک گرفتن بايد اول "لينک" بدهيد فراوان!!! . . .
هر وبلاگ يا سايتي براي خوانده شدن فقط نيازمند يک چيز است: محتوي مفيد!
مفيد هم دامنه وسيعي دارد. بايد ديد که شما در چه رشته اي مهارت داريد و در همان موضوع اگر نکات کارآمد را بنويسيد، خوانندگان فراواني خواهيد داشت.
پس لطفا هر چه در وبلاگ مي گذرد در همانجا بگذاريد! . . .
. . . . .
نکته اي ديگر:
معمولا روزهاي تعطيل که وقت بيشتري دارم، مطالب مناسب براي وبلاگ را مي نويسم و به صورت پيش نويس ثبت مي کنم. در طول هفته به فراخور وقت، يکي از نوشته ها را منتشر مي کنم. دليل اين کار هم در اين است که بازديدکننده هاي عزيز که انگشت مبارک بر روي کيبرد مي گذارند و بر اين خانه مجازي ميهمان مي شوند، بدون پذيرايي برنگردند، قدم همه تون روي چشم. خصوصا هر چند يک وقت که نامه اي از ميهمانان گرامي دريافت مي کنم، خستگي وبلاگداري از تنم بيرون مي رود.
| لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
دنبالک ها (0)
فردي به نام مهدي موعود براي ثبت نام در انتخابات به ستاد انتخابات كشور مراجعه كرد

اینو امروز تو ساین ایلنا دیدم؛عین خبرو براتون میارم
تهران- خبرگزاري كار ايران
شخصي به نام مهدي موعود با حضور در ستاد انتخابات كشور قصد ثبت نام به عنوان نامزد انتخابات رياستجمهوري را داشت كه به دليل مخدوش بودن شناسنامه و عدم وجود مدارك از ثبت نام وي جلوگيري به عمل آمد.
به گزارش خبرنگار "ايلنا"، در شناسنامه مخدوش اين فرد كه لباس عربي پوشيده بود، نام وي مهدي موعود ذكر شده بود. وي نام پدر خود را حسن عسگري(ع) عنوان ميكرد.
اين فرد، در اعتراض به عدم ثبت نامش گفت كه امروز قيام خواهد كرد.
براساس اين گزارش تاكنون در حدود 80 نفر براي ثبت نام مراجعه كردند كه از اين تعداد، هفت نفر خانم بودهاند.
بيشترين سن ثبتنامكنندگان 77 سال و كمترين آنها خانمي 18 ساله بوده است.
پايان پيام
کد خبر: 194977
| لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
دنبالک ها (0)
.....

اینو امشب یکی از دوستان واسم تعریف کرد، شنیدنش شاید خالی از لطف نباشه!
یه شب جمعه تو خوابگاه تنها بودم،همه بچه ها رفته بودن شهرستان.منم بدجوری دلم گرفته بود، نمی دونم یهو چی شد که همه افکارم زوم شد رو آقا امام عصر؛ انگار بدلم افتاده باشه که صبح ،با ندای انا المهدی آقا ،از خواب پا میشم.یه اضطراب شیرین همه وجودمو گرفت؛ پاشدم همه خوابگاهو آب و جارو کردم،همه کارای عقب مونده رو هم انجام دادم و به خیال خودم خواستم که مثلا واسه اومدن آقا آماده باشم، وقتی هم که می خواستم بخوابم یه شمع روشن کردم گذاشتم جلوی پنجره،به این نیت که وقتی آقا میاد رد شه اونو ببینه و ....
خلاصه سه هفته پشت سر هم کار من شده بود اینکه شمع انتظار دلمو واسه آقا روشن کنم. القصه ؛ هفته چهارم بود فکر کنم که کلاسمون تعطیل یود و من تونستم برم شهرستان، پنج شنبه رو هم رفتم زیارت شهدا و زیارت شهیدی که همیشه میرم سر مزارش و کلی با هم عیاقیم .منظره ای دیدم که تا عمر دارم فراموش نمی کنم! رو سنگ مزار شهید جای دوتا شمع بود و کنار اونا شمعی روشن کرده بودن که تا نصفه سوخته بود.....
| لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
دنبالک ها (0)
....از علیرضا قزوه

لطفا بگذاريد از نام ها حداد عادل و كروبي باشند
و محسن رضايي و حضرت رفسنجاني
كه لطف اين شعر به نام هاي درشت است
هنوز هستند نام هايي
چون وزير سابق خارج
مرد نخست سيما
دكتر معين قبلي
توكلي بماند شايد در دوره هاي بعد
به جاسبي بگويد نيايد و خرج خوابگاه كند
مظفرالدين شاه ها بگذار بيايند و رد صلاحيت شوند
برادر شهيد باهنر تكان نخورد از جايش
مصاحبه نكند اينقدر
شيخ اورانيوم در سمتش باشد باقي بقاي عمر شما
تا چرخ روزگار بچرخد و
اغنياء غني سازي شوند
وزارت نفت را بگو آتش بزنند
وزير لارستان برود
قالي باف بيايد و فورا ستاره هايش را تثبيت كند
كه هواي ميدان فاطمي آلوده است
وزير ارشاد عوض شود با شعاعي فعلا
وزير شهاب يك و سه تا هفت قدم برود و باشد فعلا
و يادم باشد براي وزير راه و مصرف و استثنايي فكري كنم
براي وزير مرغ منجمد و شير و شكر
ايضا براي وزير مشترك مورد نظر
وزير كار نمي خواهيم
سرباز ها كه هفت خانه را پياده طي كنند
وزير مي شوند انشاء الله
براي وزير خارجه يادم باشد با خاتمي صحبت كنم
د فتر ! فوري بنويس !
به خط ميخي بر كتيبه ي كوه يزد !
............
اصلا به من چه كه وزير عوض كنم
وزيرها خودشان تعويض مي شوند
پريزيدنت ها خودشان پير مي شوند ...
تنها شاعران و حكيمان مي مانند !
| لینک ثابت
|
نظرات (3)
|
دنبالک ها (0)
مظلوم نمائیه تنگ نظرانه!

دیگه کم کم با شروع ثبت نام از کاندیداها ،نسیم انتخابات شروع به وزیدن میکنه. البته همه باید مواظب باشیم که این نسیم،که روح مشروعیت و مقبولیت نظام سیاسی ماست،تبدیل به طوفان نشه که تر و خشک باهم نسوزن.
خاطره میتنگ رفتنها و هواداری ها و ضدیت ها با این و اون شاید از جمله شیرین ترین خاطرات این چند ساله من باشه،اما این همه بالا پائین پریدن یا مثلا سیاسی کاری،اینو بهم یاد داده که اونائی می مونن که با توده مردم رک باشن و هر چی میگن راست باشه.دوره مظلوم نمائی سیاسی و این حرفا چند ساله که تموم شده و در این بین اونائی موندن که صادق بودن و مسئولیت و مقام رو ماراتن خدمت به مردم می دونستن. شاید روزی کسانی می توانستند بر موجی از غلیان احساس مردم،زورق دنیا پرستی خود را حرکت دهند، اما امروز، ما - ملتی که پیشینه و آینده خود را درست رصد می کنیم - میتوانیم بر هیجان کاذب فائق آئیم و راه آینده را عاقلانه انتخاب و عاشقانه بپیمائیم.
ما ثابت کرده ایم که می توانیم.
یا علی
اینم چند تا عکس از اولین روز ثبت نام داوطلبان شرکت در انتخابات ریاست جمهوری<<<1<<<2
| لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
دنبالک ها (0)
اساسنامه دانشگاه

ما یه رفیق داریم آخر مرام؛این رفیق بامرام ما یه دوربین دیجیتالی داره،مشت.
مام که هر از گاهی تب عکس بیخود گرفتنمون گل میکنه یه چند روز دوربینو ازش می گیریم ومی افتیم به جون در و دیوارو کوچه و خیابون دربدر دنبال سوژه عکاسی.
عکس بالا هم مال همین دیروزعصره و دیوار یکی از کلاسهای دانشکده فنی دانشگاه آزاد تبریز رو نشون میده که اساسنامه جدید دانشگاه بهش ابلاغ شده...
ظاهرا تو دانشگاه ما همه حرفا و خواستها و دستورالعملها به در و دیوار ابلاغ میشه اما در و دیواری از جنس ما آدمها؛انسانهائی فردا بدست آنان نقاشی خواهد شد..
راستی !
ما را چه می شود؟
| لینک ثابت
|
نظرات (2)
|
دنبالک ها (0)
تلنگر

از واژه تصادف گاهي اوقات شايد بتوان به تلنگر هم تعبير كرد اين هردو،شايد سراغ هر كسي نيايد و پيش آمدنش نيز براي خيلي ها خالي از حكمت نباشد.
يكي از همين تصادفها يا به تعبير بهتر تلنگريها امروز صبح قسمت من بود :
نمايشگاه عكس شهداي مجهول الهويه؛
مناظري كه شايد ديده عقل بين آنها را بغض آلود ، نمايش زجرهاي انساني ويا هزار هزار تصوير عقلاني ديگر،بكند.اما براي من شايد تلنگري بود ظريف در پس روزهاي غبار آلود غربت و اشارتي شايد از كساني كه روزگاري در فصلي از كتاب قطور تاريخ ، اسطورههاي مردي و مردانگي بودند و بودنشان و ايستادنشان و شمع شدنشان عبرت بزرگي مردي بود در روزهاي خون و قيام و غيرت و رفتنشان حسرت بزرگ روزگاران....
از نمايشگاه كه بيرون ميآمدم جمله اي از حضرت روح الله در ذهنم نقش بست::
آنانكه مفقود الااثر شدند از اولياي خاص خداي تبارك و تعالي هستند
| لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
دنبالک ها (0)
توجیه

امروز می خواستم در مورد عوامفریبی های معمول در کوران تبلیغات انتخاباتی یه چیزائی بنویسم.چند جمله هم نوشته بودم،که نمی دونم چی شد یهو بسرم زد که یه سری به وبلاگ دوستان وبلاگنویس بزنم.همین طورداشتم تو کوچه پس کوچه های نت واسه خودم می گشتم که یهو خودمو تو وبلاگ استاد و راهنمای وبلاگنویسیم جناب پرویزخان زاهد دیدم. چشمتون روز بد نبینه - البته شاید هم ببینه - بعله دیدم که آقا پرویز که در نوع خود حق استادی بر گردن ما دارن، از زور خستگی و شاید....در کی دو سطر فرمودن که چند روزه نمی رسن بیان و جمعه عوض همشو در می ارن و خلاصه از این حرفا... آقا ما رو میگی تا اینو دیدم واسه خودمون دلیل تراشیدیم که بعله جائی که استاد آدم چیزی نمی نویسه حتما مصلحتی در این کار هست که فقط بزرگان اونو می فهمن. واسه همین ما علی رغم اینکه می دونیم اگه خدای نکرده یه روز در مهمات امور اظهار نظر نکنیم آنروز قطعا به شب نمی رسه ، همه نوشته ها رو در مورد حضرات انتخابات چی کان لم یکن تلقی کرده و سکوت پیشه کردیم.
ترکها یه مثلی دارن که میگه:تنبل آدام فیکیرلی اولار = راه حلهائی که بذهن آدمای تنبل خطور میکنه از ذهن آدمای زرنگ و آپدیت فرسنگها فاصله داره...
عکس بالا هم یه کاریکاتورهسته ای هست از کاریکاتورهای مازیار خان بیژنی اندر احوالات حضرات مذاکره کنندگان هسته ای
| لینک ثابت
|
نظرات (4)
|
دنبالک ها (0)
یاد استاد

اردی بهشت فصل زیبائیها ، رستنهای دوباره و جلوه سبز سبزینه های طبیعت است.
زیبائی رستنهای دوباره و جریان طراوت بهاری در شریان افسرده زمین خسته از یخبندان زمستان..
اردی بهشت انقلاب، عطر زیبای دیگری نیز دارد،شمیم روح افزائی بنام مرتضی مطهری؛
استادی که از سر انگشتان عرفان و از جاری نو اندیشی اش روح صیقلی می شود و دل شیدا...کلامی که از عمق فطرت پاکش می تراوید،آفتابی بود که بر یخبندان فکر و اندیشه جاهلیتهای نو می تابید و روحی تازه بود در کالبد ایدئولوژی های پویای شیعه جعفری.
و اعتراف کرد آن کوردل دو چهره که من سر او را نشانه رفتم که او اندیشه و فکر را نشانه می رفت ؛ و او معمار اندیشه های نو بود در کویر جاهلیتهای اولی. واو کسی بود که بذر اندیشه را در ذهن ماپاشاند و بذر اندیشه مطهر اوست که امروزدرختی شده تنومند که امروز و هر روز در جان ما ریشه می دواند و تناور می شود...
روز زیبای معلم ؛ یادروز شهادت سرخ و سبز استاد شهید بر معلمان ، اسطوره های زیبای آموختنیها مبارک.
روح پدرم شاد که فرمود به استاد
فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ
| لینک ثابت
|
نظرات (1)
|
دنبالک ها (0)