شنبه، ۸ بهمنماه ۱۳۹۰
آقا سیدمرتضی آوینی:

حُبّ نفس يا خودپرستي ريشه همه وابستگي‌هاست و نفي آن، منشأ همه قدرت‌هاست. اين مطلب را در همه كتاب‌هاي اخلاق گفته‌اند و چه‌بسا معناي حقيقي آن را تا به امروز جز معدودي از انسان‌هاي وارسته كسي درنيافته باشد.
امروز ما امت بزرگ اسلام معناي اين حقيقت را به علم‌اليقين دريافته‌ايم و مي‌دانيم كه همة قدرت ما در همين يك نكته نهفته است: نفي خودپرستي. اسلام به ما آموخته است كه براي مستقل ماندن، نخست بايد وابستگي‌هاي دروني را بريد، و براي قطع وابستگي‌هاي دروني بايد ريشه خودپرستي را در درون خشكاند و از «خود» گذشت؛ و گذشتن از خود في‌نفسه پيوستن به خداست. اينچنين است كه انسان به مقام ولايت مي‌رسد و در اين مقام، اين خود اوست كه قلب عالم امكان مي‌شود؛ از تبعيت زمان و مكان، جامعه و طبيعت و تاريخ خارج مي‌شود و آسمان‌ها و زمين مسخر او مي‌گردند. معناي «تسخير» اين است و بر خلاف آن‌چه در تفسيرهاي پيش پا افتاده ديده‌ايم با نشستن آپولو در كرة ماه و فرستادن سفينه به مريخ يا مدار زحل و شكستن اتم و ساختن بمب هيدروژني ارتباطي ندارد. معناي تسخير همان است كه اكنون با تولد جمهوري اسلامي عيناً تفسير شده است.
اكنون [دهه اول انقلاب] اگر ايران را قدرتي همسنگ بزرگ‌ترين قدرت‌هاي جهان مي‌شناسند، نه از آن است كه ما صاحب تكنولوژي پيشرفته‌تري هستيم يا گام‌هاي بلندي در زمينة توسعه اقتصادي برداشته‌ايم... اين قدرت الهي است كه همه دنيا را دير يا زود مسخر اعتقادات ما خواهد كرد و پرچم اسلام را بر فراز همه بلندي‌هاي عالم به اهتزاز در خواهد آورد. تسخير قلوب مردم حق‌طلب جهان و صدور انقلاب، با پيشرفت‌هاي تكنولوژي ميسر نيست، با تبعيت از اين فرمان قرآني ميسر است كه فَاستَقِم كَما اُمِرتَ و مَن تابَ مَعَكَ، و كسي اهل استقامت است كه از خود گذشته باشد.

ادامه‌ی مطلب ...
حسین شرفخانلو
تعداد بازدید: 6 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (0 نظر)
جمعه، ۷ بهمنماه ۱۳۹۰

وسط مجلس ترحیم، در هیر و ویر تسلیت های مکرر آمده گان و رفته گان، وقتی به جهت رعایت اقتضای مجلس، قیافه ی مغموم به خود گرفته ای و زیر لب فاتحه و صلوات نثار مرحوم تازه در گذشته می کنی، وقتی در هزار لایه فکر و خیال و وَهم و دل مشغولی غرقه ای و هی این پا و آن پا می کنی تا بلند شوی و دست به سینه تسلیت مجددی بگوئیو کج کنی سمت در خروجی مسجد و بروی رد کارت، یک آن هوا پُر می شود از بوئی که فقط چند ثانیه منتشر می شود و می گذرد و مستت می کند و دماغت را پُر می کند از بوی حبیب. و این لذت ناگهان که عمرش فقط چند دم و بازدم است، آن سان پای رفتنت را سست می کند و مشتاقت که براق می شوی صاحب آن عطر دل نواز و خاطره انگیز را کشف کنی بین آن همه جمعیت و چند ثانیه بیشتر میهمان بوئی شوی که آخرین بار در سفر شنیده ای اش. در هیر و ویر تسلیت های فریاد گون جمعیت به عزا آمده که صدا به صدا نمی رسد، دلت یک آن پُر می شود از شادی و سرور و خاطره های خوشی که روزی روزگاری سهم تو بود از زندگی. سهمی که مدت هاست فراموشش کرده ای. که نهی مان داده است کتاب کریم از فراموشی اش آن جا که فرمود:
«وَ لَا تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا» (قصص-77)
و تو هیچ گاه سهم خود از دنیا را فراموش مکن و نادیده اش مگیر...

و بگذریم که همه ی سهم من از دنیا، خاطره ی بوی خوشی است که حتی اسم عطرش را نمی دانم! و یادش بخیر آنراننده ی سیه چرده ی حجازی که در راه بازگشت از میقات تنعیم این آیه را به کنایه ی از تنهائی برایم خواند و اسمش ابراهیم بود و من بعد این که دانستم نامش را برایش آیه خواندم که: «وَ إِنَّ مِنْ شيعَتِهِ لَإِبْراهيم!» (صافات-83)
و ابراهیم از شیعیان اوست!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: نوستالوژی
حسین شرفخانلو
تعداد بازدید: 18 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (1 نظر)
پنجشنبه، ۶ بهمنماه ۱۳۹۰

برای نشر مطلبی در شماره گان بالا به یکی از آشنایان دست اندر کار چاپ که سال و ماهی بود از حالش بی خبر بودم سر زدم.
بعد مصافحه و تعارفات معمول، وقتی دانست کار برایش آورده ام یادش آمد که عادت دارم قبل انجام کار، قیمت را طی کنم و دعوای اول را خوش تر می دارم تا صلح آخر، در ناگزیری و تعارف قیمت انواع قطع و نوع چاپ را جوری با شرم ساری آمیخته بود که تو گوئی مقصر سیر صعودی و لحظه به لحظه و متغیر قیمت انواع کاغذ و جوهر و فیلم و زینکی نرخ انجام کار من بسته به آنهاست اوست و اوست که قیمت ها را پائین و بالا می کند...
لاجرم بعد شنیدن ارقام نجومی انواع چاپ وقتی توضیح می داد، قیمت کاغذ، مثل هر کالای وارداتی دیگری متاثر از دلار است و به تبع تب افزایش قیمت دلار، ارزش هر بند کاغذ هم پائین و بالا می شود و او را تقصیری نیست، ناخودآگاه یاد ایام دانشجوئی افتادم که بارها به اتفاق دوستی از هم کلاسی ها به انبار بی سر و ته کاغذ پدر آن دوست گرامی رفته بودیم که به زعم من، ذخیره ده سال مصرف کاغذ کشور و نه منطقه ی آذربایجان، در آن موجود بود و این سوال مثل خوره افتاد به جانم که وقتی انبارهایمان پر است و کاغذ و هر قلم جنس دیگر را حتی در صورت واردات نه به نرخ ارز دو هزار تومانی ِ صرافی ها که به نرخ دولتی صد و خورده ای تومن می خریم و وارد می کنیم و حتی در صورت صحت ادعاهای غربی ها در ژست تحریمی که گرفته اند، مراودات اقتصادی ما بیشتر شرقی است تا غربی، چرا باید هم سو شویم با موجی که سر چشمه اش از سوی دشمن است و کاتولیک تر از پاپ، وقتی آن ور آبی ها ژست تحریم و اخلال در اقتصاد نوپای ما را گرفته اند و به هر دری می زنند تا ما را زمین بزنند و نمی توانند، خون هم را در شیشه ی منفعت چند ریال بیشتر خود کنیم!؟ و خواسته ی ناموفق اجنبی را به موفقیت قرین!؟ راستی ما را چه شده که برای صید چند درهم بیشتر، آب را گل آلود می خواهیم و گل آلود تَرَش می کنیم!
رفیقی چه زیبا می گفت که تحریم ما خارجی نیست! داخلی است...
راستی! چه کسی عمار ِ روشن گر این صفّین هزار لایه است؟


--------
مطلب مرتبط

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سیاهه ی سیاست
حسین شرفخانلو
تعداد بازدید: 33 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (3 نظر)
چهارشنبه، ۵ بهمنماه ۱۳۹۰

سخت ترین پرده از محرم و صفر هر سال، شب آخری است که بچه ها عَلَم و کتیبه ها را باز می کنند از در و دیوار و تایشان می زنند تا باز سال دیگر با سلام و صلوات و به قصد تقرب برپایشان کنیم...
روی صورت هر کدام را که نگاه کنی، شوق شب اول محرم را نمی توانی ببینی!
انگار دل هر کدام گره خورده به گوشه ای از طره ی صد پیچ این علم و کتل ها و کندنشان از در و دیوار مثل دل کندن از عزیزترین ِ دوست داشتنی شان باشد...
فکر دوری یک ساله از کتیبه هائی که پر از نام حسین بود و همه ی جای مسجد و حسینیه ها را پر کرده بود دل هر کس را که دل در گروی مهر حسین دارد، آتش می زند...

هر محرم و صفری که تمام می شود، همه اش وهم بَرَم می دارد که نکند از کوی تو جدا شده ام؟
من و جدا شدن از کوی تو!!؟
خدا نکند...

ربیع، ماه سرور است و برای ما که یتیم ماتم توئیم، هیچ دل نشین تر از غم تو نیست...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: حسینیه
حسین شرفخانلو
تعداد بازدید: 26 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (1 نظر)
دوشنبه، ۳ بهمنماه ۱۳۹۰

«یك روز در صدر اسلام، دشمنان به نظرشان رسید كه با شِعب ابى‌طالب و محاصره‌ى اقتصادى مسلمآنها، آنها را از پا بیندازند؛ اما نتوانستند. این روسیاه‌هاى بدمحاسبه‌گر خیال می‌كنند ما امروز در شرائط شِعب ابى‌طالبیم. اینجور نیست. ما امروز در شرائط شِعب ابى‌طالب نیستیم؛ ما در شرائط بدر و خیبریم

حضرت آقا. دیدار مردم قم.

=====
تحلیل مرتبط را از این جــــا بخوانید.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: جماعت خدا
حسین شرفخانلو
تعداد بازدید: 36 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (1 نظر)
یکشنبه، ۲ بهمنماه ۱۳۹۰

رفیقی زیبا می گفت که برای آبادی دنیای کسی، آخرتت را نسوزان.
گیریم حالا فلان آقا منصوب شده با معزول! و نصبش هماهنگ بوده یا ناهماهنگ!
یا فلان حضرت والا صلاحیتش برای انتخاب شدن توسط بنده و شما در انتخابات پیش رو، رد شده یا انکار و یا احراز و یا تائید،
من و شما را چه که بنشینیم به جای حرف های حسابی تر که ادعا داریم بهتر از همه بلدیم حرف حسابی و حرف حساب را، افسار عقل ادعائی!! مان را بدهیم دست شنیده هائی که گاهاً از اساس باطل اند و حتی در صورت صحت، تا برسد به ما آنقدر پیازداغش زیاد شده که جز آتش تهمت و غیبت و افترا چیزی ته ش نیست...
چرا عبرت نمی گیریم از آخر قصه فلانی هائی که روزی ذکر اسم شان صلوات داشت و امروز بردن نامشان کراهت دارد...
بگذریم!
هر چند وقت که طوفان انتخابات در این بوم و بر وزان می شود، زخم واهمه ای کهنه در دلم سر باز می کند. خوف این که این طوفان بی رحم، ایمان و عقبی چندتای دیگر از ما را از جای خواهد کَند بر باد خواهد داد؟

مواظب کلاهمان باشیم که باد نبردش!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سیاهه ی سیاست
حسین شرفخانلو
تعداد بازدید: 33 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (1 نظر)
شنبه، ۱ بهمنماه ۱۳۹۰

من عاشق پائیزم. عاشق پائیز که موسم برگ ریز درختان است و روزهای کوتاه دارد و عصرهای آفتابی. عاشق قدم زدن در کوچه پس کوچه هائی ام که پر از درخت های چنار باشد تا در پس برگ ریزانی شکوهمند، مهیای قدم هائی باشند که به هر قدم که بر رویشان می گذاری، لذتی تا عمق جانت رسوخ کند و صدای قدم هایت آمیخته شوند با قرچ قرچ شکستن استخوان های برگ های زرد پائیزی... منظره ای که زیباترین نمای آن فقط و فقط مختص آذربایجان است و شکوهمند ترین پرده ی آن در خوی نقاشی شده است. بعد از ظهرهای پائیزی شهر من، جان می دهند برای دیزی خوران در بازار قدیمی شهر و ضیافت چای قند پهلوی پشت بند آن و دیدار دوباره مقرنس های آجری بازار و چرتی نیم بند کنار بخاری همیشه مشتعل شبستان مسجد حاجی بابا که همیشه خدا درش بروی اهالی بازار باز است تا پس از ادای فریضه ی ظهرانه، دمی در آن بخسبند.


392125_2268017299396_1217478544_31868070_2143579605_n.jpg


حالا که فکرش را می کنم عشق من به پائیز و برگ ریز از بعدازظهرهای پائیزی کتابخانه ی عمومی که آن سال ها تنها پاتوق کتاب خوان های شهر بود شروع شد. ساختمانی قدیمی که یکی از سه بنای قدیمی متعلق به اداره ی فرهنگ عهد پهلوی بود بین موزه و انجمن خوشنویسان با بنائی یک طبقه و نمای آجر بهمنی و سقف شیروانی زنگ زده در کوچه ی (نورالله خان) که مثل همه ی کوچه پس کوچه های قدیمی شهر، هیچ راه مستقیمی به آن نبود و باید چند جا می پیچیدی تا به ش برسی. مجموعه ای که محوطه اش پر از نارون و چنار و اقاقیا بود و دورتا دورش را با سر ستون های سنگی ِ حجاری شده برای مسجد ِ (خان) که نزدیک ان جا بود، محصور کرده بودند که ملت داخل محدوده بیایند و بروند و داخل باغچه ی همیشه پر ثمر سرایدار نگون بخت نشوند! قانونی که من و دوچرخه ام هیچ گاه پای بندش نشدیم و چه نیلوفرها و نرگس های بهاری و جعفری و گشینیزهای تابستانی که به قهر طایر باریک دوچرخه ی 28 من گرفتار نشدند...

ادامه‌ی مطلب ...
حسین شرفخانلو
تعداد بازدید: 61 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (3 نظر)
جمعه، ۳۰ دیماه ۱۳۹۰

تَعري فمُنذَ زمان طويل على الأرض لَم تَسقُط المُعجزات

«عریان شو! و رخ بر زمین عیان کن...
که قرن‌هاست هیچ معجزه‌ای،
زمین را لمس نکرده است.»


نزار قبانی. شاعر سوری معاصر

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: موعودیه
حسین شرفخانلو
تعداد بازدید: 25 مرتبه - لینک ثابت
پنجشنبه، ۲۹ دیماه ۱۳۹۰

از مرگ می ترسید. می ترسید بمیرد. می ترسید وقتی مُرد دیگر کسی یادش نماند و یادش نکند. می ترسید وقتی مُرد برود قاتی باقی باقالی ها و بعد یکی دو ماه همه فراموشش کنند. اینقدر که در دنیا به فکر اسم در کردن و دوست گردن کلفت و معروف و رسانه ای پیدا کردن بود، به فکر زندگی و زن و بچه و اهل و عیالش نبود. موبایلش را که در می آورد از عکس یادگاری با جنازه ی در کُمای مرحوم سیدجواد ذاکر بود تویش تا شماره ی حاج صادق آهنگران و فلان معاون وزیر و فلان منبری و فلان کارچاق کن.
دو سه شب قبل، وقت برگشتن از سفر و در بی خوابی و کرختی اتوبوس شب، می گفت می ترسم بمیرم و دیگر کسی یادم نکند. حق هم داشت. همه ی ساخته های او، به درد این ور می خورد و آن طرف هیچ کس از او نمی پرسید با فلانی چندتا عکس یادگاری داری و فلان جا چند بار راهت داده اند و فلان کس تلفن تو را جواب می دهد یا نه!
می ترسید از شکستن این همه هیمنه که برای خود ساخته بود و فکری شده بود کاری و فکری به حال بقای نامش بکند. شنیده بود هر که موی در راه حسین سپید کرده و پیرغلام آستانه شده، نامش باقیست و او نه به عشق غلامی آستان حسین که به باقی ماندن یاد و نامش بیتوته کرده بود در ِ خانه ای که اغیار را در آن راه نیست.
بی چاره نمی دانست در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس. نمی دانست بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است...
نمی دانست. قرآن نمی خواند که بفهمند: «اَینَما تکونوا یُدرِککُم الموت و لَو کُنتم فی بروجٍ مشیّدَه.» (هر جا باشید مرگ شما را در می یابد! هر چند در برج های محکم باشید!)
خوب فهمیده بود که حصن حصین حسین برج مُشَیّده است. اما نمی دانست سفینه ی نجات حسین مثل کشتی نوح است. کشتی ای که پسر نوح را در آن راهی نبود!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: حسینیه، سفر
حسین شرفخانلو
تعداد بازدید: 32 مرتبه - لینک ثابت
چهارشنبه، ۲۸ دیماه ۱۳۹۰

وقتی در شبی از شب های مهتابی خدا، زار و نزار و خسته و با پاهای پُر آبله و سلانه سلانه در مملکت غریب! با چشم های نیمه باز از زور بی خوابی و خستگی و با دلی مشعوف از زیارت روح فزای امیر مومنان در ایوان مطلّای نجف، در راه بازگشت به هتل - و هتل که چه عرض کنم، مهمان پذیری که در و دیوارش را ام دی اف کرده اند که مگر شکل مسافرخانه شود - ناگاه چشمت بخورد به مرکز عرضه ی!!! اینترنت و بقول عرب ها (اتیرنت) و انگار که جان تازه یافته باشی در برهوت بی خبری از اخبار و رویدادها و اتفاقات دنیای مجازی و کج کنی سمت ساختمان نیمه مخروبه ای که تو در توست و بعد دنباله کردن چند فلش راه نما برسی به اتاقی که بیشتر شبیه اتاق خیاط خانه هاست تا کافی نت! که ایمیلی چک کنی و فیس بوکی ببینی و اگر شد پستی بنویسی، به ناگاه در اولین کابین آن عرضه گاه اینترنت پرسرعت! ببینی تقی دژاکام نشسته و چندتای دیگر از بچه های فضای مجازی، دیداری که هیچ تصورش را نمی کردی و ذوق کنی از دیدار دوستان نادیده ای که تو را به اسم و نه شکل می شناختند و جلوه ی دیگری از جلوات سفر برایت متجلی شود.
یاد دولت دیدار دوست دیدن در شب های آرام و پدارم نجف الاشرف به خیر...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: سفر
حسین شرفخانلو
تعداد بازدید: 48 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (1 نظر)
سه شنبه، ۲۷ دیماه ۱۳۹۰

صمد، از سفر اولی های گروه بود. ساده بود. بی غل و غش و خالص و ناب و زلال. از آن هائی که حسرت خلوص شان هماره با من است!
وقتی دیروز بعد زیارت شش امام و یک اباالفضل و اعتاب و مشاهد مقدسه ی عراق راهی حدود مرزی بودیم، پرسیدم حسرتی هم به دلت مانده بعد از زیارت سیدالشهداء؟
آهی کشید و چشم به آفتاب دوخت و گفت: خدا صاحب دنیا را برساند... حسرت آمدن امام هنوز ته دلم هست...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: حسینیه، سفر، موعودیه
حسین شرفخانلو
تعداد بازدید: 1 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (2 نظر)
چهارشنبه، ۲۱ دیماه ۱۳۹۰

نجف
زودتر از انجه فكر مي كردم تمام شد...
و فردا
روز ديكريست...
كربلا ما را مي خواند!
بيا تا برويم...

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: حسینیه، سفر
حسین شرفخانلو
تعداد بازدید: 42 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (3 نظر)
یکشنبه، ۱۸ دیماه ۱۳۹۰

عراقی ها لهجه ی محشری دارند. حتی شنیده ام از اهل فن که عربی شان فصیح ترین است بین اعراب و زمینه ی تمدنی شان هم می تواند مزید بر علت غنای فرهنگ و رسوم و فولکلورشان باشد.
فحوای کلام فصیح عراق ِ عرب، پر است از تکیه کلام و استعاره و شاهد مثال قرآنی. بارها دیده ام که در بازار و کوچه و خیابان و در ابتدائی ترین مراودات و محاوراتشان از تک آیه ها استفاده می کنند و برای منی که زبان عربی به لحاظ این که حامل کلام وحی است، دوست داشتنی است، شنیدن لغات و استعارات قرآنی مزید بر علت شوق فراگرفتن و لذت بردن از لهجه ی عراقی بوده و هست.
الغرض، دوستی نادیده پیامی برایم فرستاد که وقتی دستم به حلقه های ضریح رسید یادش باشم و ناخودآگاه در جوابش نوشتم «الله کربم» و یادم افتاد عراقی ها این تکیه کلام را چاشنی لبخندی می کنند که چشمان گرد و سیاه زاغی شان را تنگ می کند و چند چین به صورت سبزه ی آفتاب سوخته شان می اندازد و این کلامی است که وقتی عهدی را به عهده ی خدا می گذارند و یا می خواهند خدا را یاد مخاطب کلامشان بیاندازند که مثلا فلان قماش پارچه را کمی ارزان تر باهاشان حساب کند که خدای خالق من و شما کریم است و منیع الطبع است و مثلا ته ش این که؛ خدا سخت نمی گیرد، شما هم سخت نگیر، به کمک می آورند! و یادم افتاد که «الله کریم» و اگر نبود کرم بی منتهایش ما را چه به شوق پرواز پنجم به آستان خامس آل عباء علیهم السلام!؟

و اما
من ِ عازم عراق و زائر زار و نزار سرزمین طف
پس از ستایش و درود، همی نالد که بنده ی خاک سار ِ محتاج آمرزش دادار
در هزار و چند صد سال پس از واقعه ی عاشورا
که می خواهد مگر خود را به تاسی از قافله ی اسراء کربلا
به زیارت اربعین سیدالشهداء
برساند، در یاد دوستان خواهد بود و دوستان، دیده و نادیده، هر چه ضمه بر گرده ی این کم ترین دارند در گذرند. که «الله کریم!»

و یاری با ماست که اگر هم راه شود... چه حاجت که زیادت طلبیم؟!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: حسینیه
حسین شرفخانلو
تعداد بازدید: 57 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (2 نظر)
شنبه، ۱۷ دیماه ۱۳۹۰

عمیق ترین و اولین لذت سفر زیارتی فرصت چند ساعته ای است که در اتوبوسی و کار دیگری نداری و نمی توانی داشته باشی و فقط باید انتظار بکشی تا رسیدنت کی باشد و از روز بی کاری و از زور این که ابزاری در دست نداری تا راه دراز را قیچی کند تا مگر وقت وصال زودتر رسد، و تو به یک باره فارغ از همه ی مشغله ها شده ای و وقت به قدر کفایت داری تا فقط و فقط و فقط فکر کنی... که کار دیگر نمی توانی!
وقتی تلفن ت دیگر زنگ نمی خورد...
وقتی نگران قولی که داده ای و مضطربی که نتوانی سر وقت به ش عمل کنی نیستی...
وقتی تَلّی از کتاب و کاغذ روی میزت تل انبار نشده که هی دهن به تو کج کنند که زود باش تا شماره های جدیمان نرسیده اند ما را بخوان...
وقتی فاتحانه آسوده ای که توانسته ای دل بکَنی و خودت را یک هفته و ده روزی، میهمان ضیافت انفکاک از دنیا کنی آن سان که وقت برگشتن حتی رنگ ماشینی که سوار می شوی هم از یادت رفته باشد و در کل سفر حتی یادت برود که چرا این همه دور و برت شلوغ بود و فلان روز چندم برج است و چند شنبه است و رنگ جمعه و شنبه در نظرت یک سان بنماید،
یک روز تمام در اتوبوس و کنار شیشه ی بخار گرفته اش وقت داری تا بنشینی و گذر عمر بینی و خوب فکر کنی.
به عوض آن همه روز که هر کار کرده ای الان فکر کردن. و انگار کرده ای مدیرترین مرد عالمی! با تصمیم هائی که هیچ مجال فکر کردن به تو نمی دهند!

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: حسینیه، سفر
حسین شرفخانلو
تعداد بازدید: 56 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (1 نظر)
جمعه، ۱۶ دیماه ۱۳۹۰

استاد آن است که به هیچ وجه من الوجوه از ابتدا تا انتها از کار خود غافل نشود و به امید ِ هیچ کس نگذارد و عُجب و غرور که از افعال شیطان است، به خود راه ندهد و به دیانت و امانت موصوف باشد.
و صفت او آن است که پا از دایره ی شرع بیرون ننهد و در هر وقت از صلواه و صوم خالی نباشد و مرتکب مناهی نگردد و ظاهر و باطن هود را پاک و پاکیزه نگه دارد... که لذت طعام و لذت دست، از تقوی و طهارت پیدا می شود. و غیرت و حمیّت و بردباری و خلق ِ خوش و نیکوکاری و با عمله سازگاری لازمه ی این کار است و مردانگی و جَلدی، خدا داده است. از بی حیائی اجتناب باید کرد و از پُر آهی احتراز که راه غالب است.


======
برشی از کتاب ماده الحیوه، نوشته نورالله آشپز مخصوص شاه عباس اول - به انتخاب محمد طلوعی
داستان همشهری. شماره ی دی ماه نود.

نسخه قابل چاپ - ارسال شده در بخش: کتابخواری
حسین شرفخانلو
تعداد بازدید: 46 مرتبه - لینک ثابت - نظر مبارک (6 نظر)
  • موضوعات
  • آرشیو ماهانه
برای دیدن آرشیو ماهانه اینجا را کلیک کنید.
حسین شرفخانلو
  • امیر قافله
امیر قافله
همت و شجاعت و عزم راسخِ هريك از ما ميتواند ما را روانه به سوى همان هدفهائى سازد كه پيام‌آوران رسالت الهى، از آدم تا خاتم، بشر را به سوى آن فراخوانده و وعده‌ى عزت و سعادت در دنيا و آخرت را به رهپويان آن داده‌اند.
  • شهیدانه

سردار شهید علی شرفخانلو
انشاء الله بعد از آزادی كربلا عكس مرا به عنوان زائر امام حسین «علیه السلام»، بزرگ آموزگار شهادت به كربلا برده و در زیر پای امام نصب نمائید و در زیرش جمله ( با آرزوی زیارت تو شهید شدم یا حسین) را بنویسید.
سردار شهید علی شرفخانلو
بازدیدهای امروز:
566 بازدید
بازدیدهای دیروز:
503 بازدید
کل بازدیدها:
32561 بازدید
افراد آنلاین:
6 نفر
فيد وبلاگ تماس با نويسنده
درباره نویسنده
تماس با نویسنده
طراحی سایت: استادیو شار
قدرت گرفته از MovableType